بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

نرم نرمک می رسد اینک بهار...

به نام خدا... بهار داره میاد و ما هم سرگرم کارای مربوط به عید و سال نو و نوروز و... بردیا ی منم یه پسر بهاریه...  مثل یه شکوفه و گل و بارون بهار ...دوست داشتنی و لطیف... گل پسرم..نه ماه از سال نود رو در کنارمون بودی ... نه ماهی که لحظه به لحظه اش شیرین بود و و پر از خاطره همه ی زندگی ما بردیا بود و بس(البته هست) خدایا ممنونم شکوفه ی بهاری من... ترنم بارونم   عیدت مبارک نفسم از قشنگترین نشونه های بهار شکوفه های حیاط مامان بزرگ بردیا و گلهایی که آقا جون هر سال توی باغچه میکاره هستش... ماهی قرمز و سفره هفت سین و خوراکیهای متنوع هم جای خود... بردیا و نشانه های عید: بردیا با حوصله تما...
29 اسفند 1390

تصویر سه بعدی بردیا...

به نام خدا... ١٩ اسفند سال گذشته ... درست در ٢٧ هفته و ٣ روزگی بردیا وقتی تو دل مامانش جا خوش کرده بود  رفتم سونوگرافی سه بعدی... البته به اصرار خودم چون خیلی استرس سلامتی گل پسر رو داشتم و این سونوگرافی منو تا حد زیادی مطمئن میکرد... واقعا احساس ندامت میکنم به خاطر یه سری توهمات عجیب و غریب در مورد نی نی تو راهیم... به هر حال گذشت و چقدر خوب که به خیر گذشت... اینم عکس سه بعدی صورت ماه بردیا که دکتر شاکری زحمتشو کشیدن.. یکیشو توی اتاقش قاب کرده داره و یکیشم رو در یخچاله که یاد آور روزهای خوش مامان و بابای بردیاست...                  ...
23 اسفند 1390

9 ماه و یک هفتگی گل پسر

به نام خدا... کمتر از بیست روز دیگه مونده تا عید... اولین عیدته عزیزم... داریم خونه تکونی میکنیم... لطفا با ما همکاری کن و هی غر نزن که ... آ هااااااااااااااای یکی بیاد منو بغل کنه...   میدونم که عید رو دوست خواهی داشت... مثل همه ی بچه ها ...   عید آدم رو یاد یه عالمه خوراکی های خوشمزه میندازه... تو هم که شکموووووو عجب عیدی بشه امسال با بردیای عسل... راستی عزیزم اوایل همین هفته همون آقاییی که به خاطر یه فیلم خوب یه جایزه ی گر طلایی گرفته بود... یه جایزه بزرگتر هم گرفت که بهش میگن اسکار... وقتی بزرگ بشی میفهمی که چقدر این جایزه با ارزشه برامون... هر چند که یه عده ارزشش رو درک نمیکنن ... یعنی نمیخوا...
12 اسفند 1390

9 ماهگی

به نام خدا... یک ماه دیگه گذشت و تو هر روز شیرینتر میشی ... دنیای من و بابایی رو هم شیرینتر کردی... ما هم هر روز خدا رو بیشتر از دیروز شاکریم... خدایی که به من حس مادری داد تا تو رو دوست داشته باشم... خدایی که به تو شیر خوردن و خندیدن و شیرین کاری و خیلی کارای دیگه یاد داد... خدایی که به یه مامان ناوارد صبر داد تا نی نی خوشگلشو تر و خشک کنه و دیگه گلایه از کم خوابی و محدود شدن گردش و تفریح و استراحت و خیییییییییلی چیزای دیگه نداشته باشه... از خدای مهربون میخوام که تا آخر راه با ما باشه... (چه حرفی زدم...معلومه که خدا همیشه با ما هست) نه ماهه که تو اومدی بین ما. . .. نه ماه هم که تو دل مامانی بودی .  &nb...
5 اسفند 1390

امروز با بردیا...

به نام خدا... چند روزی بود به خاطر پیشرفت تکنولوژی در کشور عزیزمان اینترنتمون قطع بود و امروز با تلاشهای بابایی و عمو جون مجددا این موهبت الهی به خونمون برگشت.... بگذریم... اینا رو ببینید.... این حرکت بردیا حاصل سرک کشیدنهای طولانی گل پسریه.... حرکت جانشین چهار دست و پا رفتن!!!! لوستر.... یکی از بزرگترین علاقه مندی های بردیا خیلی وقت بود بردیا عکس لخت از بردیا نگرفته بودم... بردیا این روزا صدا های جدید از خودش در میاره.... صدا های عجیب غریب .... مریخی...  من که با این صدا ها انقدر ذوق میکنم اگه بردیا شروع کنه به حرف زدن حتما بال در میارم....         ...
3 اسفند 1390

بردیا از آغاز تا 1 ماهگی

سلام ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست یه کم دیر شده برای درست کردن وبلاگ  اما تمام   سعیمو میکنم تا چیزی از قلم نیوفته..... عزیز دلم.... الان که دارم این مطالب رو مینویسم.... تو در 6 ماهگی هستی .... در یک خواب ناز.... یه مروری بکنیم به روزای خوب گذشته....   عزیزکم به مناسبت ورود تو به این دنیا مامان بزرگ زحمت کشیدن و یه اتاق خوشگل برات ترتیب دادن.... مرسی مامان بزرگ         و بالاخره بعد از گذشتن 38 هفته و 3 روز... سراسر شادی و شوق دیدن پسرک و البته پر از استرس... روز پنجم خرداد سال نود.. .. در قشنگترین صبح بهاری.... ودر.... در ...
16 آبان 1390
1